Home Posts Archive Profile FeedBack RSS Designer | ||
|
آخرین مطالب ارسالی داستان های بچگانه را می پرستم.مرا یاد زمین های بازی دوران دبستان می اندازند.سلام...من خیال تو هستم.خیال سوخته ات.دوست دار گذشته ات.همان که می دانست در گذشته ات برای چه نفس می کشیدی.همان که مدام تلاش می کردی درمانش کنی، درحالی که من خوب بودم.منی که هیچ وقت نمی خوابیدم.می سوختم و می ساختم. با خودم . با رویاهایم.تنها....ولی حالا سلام....ای بیداری من. من فقط دروغ هستم ولی تو ، خیال و رویای من.... [ پنج شنبه 12 دی 1392
] [ 16:31 ] [ Edward cullen ] زندگی،ارباب تیرگی،احساسات وترس،تنهایی،خیانت،غرور و نفرت را درخود احاطه کرده است.برده های تیرگی به کار می پردازند.گاهی اعتصاب می کنند و دل کسی را می شکنند.زندگی تازیانه ای بر سر آن ها فرو می برد تا دیگر کسی زجر نکشد اما زمانی که ترس،خیانت ، نفرت و گاهی تنهایی باعث زجرغرور و عشق می شوند دیگر انتظاری جز تیری در میان قلب مردم نمی رود.
![]() [ دو شنبه 11 آذر 1392
] [ 18:47 ] [ Edward cullen ] می جنگند. برای آسایش.برای زندگی کردن در یک بهشت . نه جهنمی ساختگی.می خوانند.برای آگاهی . برای در غفلت نماندن. و زندگی می کنند.برای آزادی.... دربین این همه من یک چیز را نفهمیدم. چرا مردم افسرده ی حال حاضر ، نه نمی خوانند تا بفهمند باید برای زندگی مبارزه کرد؟
![]()
[ دو شنبه 11 آذر 1392
] [ 18:37 ] [ Edward cullen ]
|
|
[ طراحي : قالب سبز ] [ Weblog Themes By : GreenSkin.ir ] |